خطي كوچك
در نيم دايره اي سرخ گون
خيره
نگاه
بر مداري كه بدور تنم مي چرخد
به دردم مي خورد
نوازش بادكنكي كه در هوا
كه در هواي باد دهانم پر مي شود
تا با دست هايم
بچرخم بدور نيم دايره اي سرخ گون
همچون مداري كه مي چرخد بدور تنم
تا در هواي بادكنكي شيرين
شعر بگويم.
بروي حبابي كه ارزش ماندن در هوا راندارد
دارم شعري مي گويم در ارتفاع هنوز هاي نامعلوم
كه آخرش اگر هم معلوم نشود
به معلم بودن من خر هم مي خندد
چه برسد به خطي كوچك در نيم دايره اي
كه موازي با تمام خرهاي روي زمين است.
دست به كار كه مي شوم
به كاري كه بادستم
بچرخم بدور نيم دايره اي سرخ گون
تا بادكنكي را كه براي به باد هوا رفتن
هنوز زود است سرو كله ي دهانم هم پيدا شود
تا به باد هواي دهانم به باد برود
و تابلوي خطري كه در ورودي دهانم
نصب مي شود
تا هيچ نيم دايره اي موازي خر هاي روي زمين نشود
كه به عرعر من
روي حبابي كه تكليفش مشخص است
بگويد (چرت).
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|
د.ژو شعر برای
...
به ليلايي كه نبود تا
با سيبي
بفريبد آدمي كه به عمرش
دختر نديده بود.
عاشق مي شد
حتي اگر سيبي هم در كار نبود و
ليلا بود كه تنها مي خنديد و
آدمي كه به عمرش بود را ...
........
پيدام كن
در بوي عطرت كه مي پراكني
جهاني گم مي شود.
و من دستم از بوي دستت خالي
و نگاهم سرشار
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|
رضا براهني
معشوق جان به بهار آغشته مني
که موهاي خيست را خدايان
بر سينه ام مي ريزند و مرا خواب مي کنند
يک روزَمي که روي شانه تو خواب مي بَرَدم
معشوق جان به بهار آغشته مني
تو شانه بزن
با بوسه هايم تُک مي زدم من دستهاي تو را
من دست هاي تو را در چينه دانم مخفي نگاه داشتم
تو در گلوي من مخفي شدي
صبحانه پنهاني مني
وقتي که نيستي
من چشمهاي تو را هم در چينه دانم مخفي نگاه داشتم
نحرم کنند اگر همه مي بينند
که تو نگاه گلوگاه پنهاني مني
آواز من از سينه ام که بر مي خيزد
از چينه دانم قوت مي گيرد
مي خوانم مي خوانم مي خوانم
تو خواندن مني
باران که مي وزد سوي چشمانم
باران که مي وزد
باران که مي وزد
تو شانه بزن
باران که مي
يك لحظه من خودم را گم مي کنم
نمي بينمم
اگر تو مرا نبيني
من کيستم که ببينمم
من نيستم که ببينم
نمي بينمم معشوق جان به بهار آغشته مني
اگرمرا نبيني
من هم نمي بينمم
آهو که عور روي سينه من مي افتد
آهو که عور
آهو که عور
آهو که عور
او او که آ
او او تو شانه بزن
و بعد شير آب را مي افشاند بر ريش من
و عور روي سينه من
او او مي افتد
و شير مي خورد
مي گويد تو شير بيشه باراني مني
مني
و مي افتد
افتادني که مرا مي افتد
هنگامه مني
هنگامه مني که مرا مي افتدآغشته مني
بهار آغشته مني معشوق جان به
تو شانه بزن
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي خوابانمم
مي خوانم مي خوانم مي خوانم
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي خوابانمم
مي خوانم خونم را بلند مي کنم زگلوگاهم
مي خوانم
خونم را مثل آوازي
مي خوانم
نحرم کنند اگر همه مي بينند که تو
نگاه گلوگاه پنهاني مني
اگر تو مرا نبيني
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي بينمم
من هم نمي خوابانمم
زانو بزن بر سينه ام
تو شانه بزن
پاهاي تو
چون فرق بازکرده از سر ديواريِ به درون برگشته
بر سينه ام
تو شانه بزن
زانو... من پشت پاشنه هايت را چون ميوه دوقلو
مي بوسم
مي بوسم
هر پايت را در رختخواب عشق جداگانه
مي خوابانمت
بيدار مي شوي
مي خوابانمت ببين آري
ببين تو مرا
ببين تا ته ببين
زيرا تو اگر مرا نبيني
من هم نمي بينمم
با گفته ات اي نگاه برگشتهي به درون
به درون برگشته
تا ته ببين
تو شانه بزن
اگر تو مرا نخواباني
من هم نمي خوابانمم
نمي بينمم
تو شانه بزن
زانو
من هيچگاه نمي خوابم
از هوش مي روم
ديروز رفته بودم
امروز هم از هوش مي روم
افتادني که مرا مي افتد
هنگامه مني که مي افتد
معشوق جان به بهار آغشته مني
مني مني مني
که مرا مي افتد من مي روم
از هوش مي
مني
اگر تو مرا
تو شانه بزن
زانو
مني
از هوش مني
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|
غمت
قریه ای ناشناخته بود
و من در آن ویرانه ای ناشناخته تر.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|
موهات را
خدا را
بی شانه اگر که نمی کنی
جانم را می بری و
حال بگو
کجای پایتخت
سرم را بریده ای که سیاه به تن کرده است
موهات و
من بریده بریده به دنبالت می گردم و
حالا بگو
رویام می شوی؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|
زندگی سنگین است
سنگین تر از سنگینی همه ی چیزها
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|
گفتم زلیخا
با من بيا كه اين خيابان
دلش لك زده براي گز كردن
،،من دوستت دارم،، چه جمله ي چرتي ست
زليخا
اين طور نيست؟
قبل از اين كه به چاه بيافتم
اين خيابان چه جاي قشنگي بود
براي شمارش يوسف هاي
كه بي ختنه سكس مي كردند
و پيرهن هاشان هم هيچگاه
از پشت پاره نمي شد
گفتم زليخا
اين خيابان
چه جاي قشنگي ست براي گز كردن
اما نرسيديم به …
ومن زليخا شدم كه سالها
از ختنه كردنم مي گذشت و
تو يوسفي كه بجاي دو پا
هزار پا از بدنت بيرون آمد.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|
خطي كوچك
در نيم دايره اي سرخ گون
خيره
نگاه
بر مداري كه بدور تنم مي چرخد
به دردم مي خورد
نوازش بادكنكي كه در هوا
كه در هواي باد دهانم پر مي شود
تا با دست هايم
بچرخم بدور نيم دايره اي سرخ گون
همچون مداري كه مي چرخد بدور تنم
تا در هواي بادكنكي شيرين
شعر بگويم.
بروي حبابي كه ارزش ماندن در هوا راندارد
دارم شعري مي گويم در ارتفاع هنوز هاي نامعلوم
كه آخرش اگر هم معلوم نشود
به معلم بودن من خر هم مي خندد
چه برسد به خطي كوچك در نيم دايره اي
كه موازي با تمام خرهاي روي زمين است.
دست به كار كه مي شوم
به كاري كه بادستم
بچرخم بدور نيم دايره اي سرخ گون
تا بادكنكي را كه براي به باد هوا رفتن
هنوز زود است سرو كله ي دهانم هم پيدا شود
تا به باد هواي دهانم به باد برود
و تابلوي خطري كه در ورودي دهانم
نصب مي شود
تا هيچ نيم دايره اي موازي خر هاي روي زمين نشود
كه به عرعر من
روي حبابي كه تكليفش مشخص است
بگويد (چرت).
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|
له می شوم به زیر قطاری که چشم تو
جر می خورم به بوته ی خاری که چشم تو
دیوانه می شود دلم از بین فصل ها
با سبزهای فصل خماری که چشم تو
پاییز اتفاق تو را خواب دیده است
در ان هوای گرم بهاری که چشم تو
تاریکی از قرار به چشم تو بسته است
در پشت پلکهات چه داری که چشم توِ...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط سلمان سعادت
|